محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2934

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« وقتى شنيدى گفتم : « آبم دهيد ، بيا و عبيد الله را با شمشير بزن . » گويد : عبيد الله بر بستر شريك نشسته بود و مهران بالاى سرش ايستاده بود . شريك گفت : « آبم دهيد » و زنى با كاسه اى بيامد اما مسلم را بديد و بازگشت . بار ديگر شريك گفت : « آبم دهيد » و بار سوم گفت : « واى شما آب به من دهيد ، آبم دهيد و گرچه مايهء مرگم شود . » گويد : مهران متوجه شد و به عبيد الله اشاره كرد كه از جا برجست . شريك گفت : « اى امير مىخواهم با تو وصيت كنم . » گفت : « پيش تو باز مىگردم . » پس مهران وى را با شتاب ببرد و گفت : « به خدا قصد كشتن ترا داشت . » گفت : « چگونه ممكن است ، كه من شريك را حرمت داشتم و در خانه هانى بودم كه پدرم بر او منت داشته » گويد : و چون عبيد الله بازگشت اسماء بن خارجه و محمد بن اشعث را پيش خواند و گفت : « هانى را پيش من آريد . » گفتند : « تا امان نگيرد نمىآيد . » گفت : « امان براى چه مگر كارى كرده ، برويد اگر بىامان گرفتن نيامد امانش دهيد . » گويد : « آنها پيش هانى رفتند و او را بخواندند » گفت : « اگر مرا به دست آرد مىكشدم » اما چندان اصرار كردند تا او را بياوردند . عبيد الله خطبهء جمعه مىگفت ، هانى در مجلس نشست ، گيسوان خود را از دو طرف آويخته بود ، وقتى عبيد الله نماز بكرد هانى را بخواند كه از دنبال وى برفت و وارد شد و سلام گفت . عبيد الله گفت : « هانى مگر نمىدانى كه پدرم به اين شهر آمد و همهء شيعيان را